برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
مثل هر سال، به حماسه هرمز که میرسیم چشمهایم میجوشد، بغضم میگیرد، نم اشک گوشه ی چشمم را قبل از سُر خوردن میگیرم، صلابت صدایم خدشه دار شده است، میخوانم و میخوانم تا میرسم به مرگ هرمز
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
زمان: ساعت 16:15 عصر مکان: کافی شاپ پتروشیمی
روبه روی هم نشسته ایم، سعی میکنیم لبخند بزنیم و فضای سنگین ایجاد شده را تلطیف کنیم. قبل از هر گونه حرفی گوشی اش زنگ می خورد، چند ثانیه ای صحبت
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
آغاز سه روز تعطیلی، پست گذاشتم و از کلافگی ام گفتم، اینکه نمیدانم چه کاری را زودتر انجام دهم، حالا پایان سه روز تعطیلی است و من در یک غروب دلچسب پاییزی نشسته ام پشت مانیتور و دارم پست آخر ر
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
وقتی صبح با
راننده ی اسنپ دعوا می کنم، وقتی وسط اتوبان می گویم نگه دارد تا پیاده شوم، وقتی
زیر گذر را رد می کند و نگه نمی دارد، وقتی از دادهایم نمی ترسد، وقتی از
تهدیدهایم نمی ترسد، تو ب
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
داشتم به این
فکر می کردم که اگه تو همین سنی که هستم بمیرم، چه حسرت هایی رو با خودم به گور می
برم.
طبیعتا خیلی
تجربه های نکرده دارم، خیلی از حس ها، خیلی از لذت ها، خیلی از شگفتی ها رو،
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
یک نگاه ساده، بیش از این هوایى نیستم
در خودم غرقم، به فکر آشنایی نیستم
با توأم تا با منی پس با منی تا با توأممثل تو در قید و بندِ باوفایی نیستم
دوستت دارم... ولی بسیار از آن بیشتر عاشقت, ه
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
هوالمحبوب
دلم یک لحظه ی
عاشقانه می خواهد، از آن لحظه های معرکه ای که وقتی به من می گویی «دوستت دارم»، ناخودآگاه بزنم زیر گریه.
از آن عشق هایی که با دیوانه بازی شروع شود، از آن نگاه هایی که تا عمق
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی